X
تبلیغات
عــــــاشقان رمــــــان

عــــــاشقان رمــــــان

عــــــاشقان رمــــــان

جوک

برای خوندن جوک های جدید به روی لینک زیر کایک کنین

جوک


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 18:43  توسط عــــــاشقان رمــــــان  | 

رمان پژواک سکوت

- چیو

-همونی که من هم شنیدم...یه صدایی اومد....واستا من برم ببینم چی بود

-بیابریم  دیر می شه ...حتما صدای سگ وگربه ای چیزی بوده

بریم بابا ...بریم ...کمتر غرغر کن

وبعداز ان از سایه ای که روی دیوار افتاده بود وهر لحظه کمتر می شد تونستم بفهمم که رفتن.از پشت یخچال بیرون اومدم وایستادم.از ستون اینه کاری شده روبه روم تونستم چهره ی یکی از ان دومردوکه ماسکشو بالا داده بودو ببینم از شدت ترس خیره شده بودم به مرد که اون هم از سنگینی نگام برگشت وبا دیدن من که سیخ ایستاده بودم واز ترس چشمانم از حد معمول درشت تر شده بود لبخند چندش اوری زد که دوتا از دندون های زردش به نمایش گذاشته شد...چشمانش یک برق خطرناک زد وبا ارنجش محکم کوبید به دوست کناریش :جمشید ببین اینجا چه خبر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:4  توسط عــــــاشقان رمــــــان  | 

رمان قرار نبود

با صدای غصبی عزیز جون چشمام به زور باز شدن:

- آخه دختر مگه خواب جا کردی؟ ساعت دوازده ظهره! پاشو اینقدر که خوابیدی می ترسم زردی بگیری! رنگت زرد شده. دم اذون ظهره پاشو مادر ... خوب نیست دم اذون خواب باشی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:3  توسط عــــــاشقان رمــــــان  |